دلتنگ شنیدن صداهایی هستم که خیلی وقت است از شنیدنشان محرومم. صداهایی که حالا آنقدر دورند که برای شنیدنشان باید به سالهای دور برگردی. برگردی به یک ظهر داغ تابستان. برگردی به کوچه های خلوت هنگام ظهر. برگردی صداهای کودکانه. برگردی به صداهای شاعرانه. برگردی و ببینی خاطراتت هنوز همان جا هستند یا اینکه رفته اند جای دیگری. یا اینکه زیر آفتاب گرم جنوب سوخته اند...
* * * * * * * * ،*
اگه اتفاقی نیفته و خدا بخواد ۲خرداد عروسیمه. اگه تا پارسال ازم میپرسیدی اسم هزارتا دختر رو بگو اسم خانمم رو نمیگفتم. اصلا فراموش کرده بودم همچین فامیلی هم دارم. همه چیز اتفاقی بود. و همه چیز (از خواستگاری تا عقد) خیلی سریع اتفاق افتاد. همه ش توی یه هفته. اگه بگم روز عقدمون هیچ حس خاصی نداشتم دروغ گفتم. خیلی خوشحال بودم. خب من بعد از اخراجم از دانشگاه بشدت افسرده و پرخاشگر شده بودم. حتی دلم نمیخواد به اون روزا فکر کنم. داشتم نابود میشدم ولی کسی نمیفهمید.
همسرم از وبلاگ من اطلاعی نداره. خودم خواستم اینطور باشه. پس مطمئنا این مطلب رو نمیخونه. ولی اینجا میخوام ازش تشکر کنم. به خاطر همه چی. به خاطر حمایت هاش. به خاطر دوست داشتن هاش. و مهمتر از همه به خاطر اعتمادش. امیدوارم یه روز بتونم بخشی از خوبی هاش رو جبران کنم.
الان که فکرشو میکنم خداروشکر میکنم که از دانشگاه اخراج شدم. چون اگه اخراج هم نمیشدم باید یک سال دیگه توی تبریز میموندم. ولی حالا: هم از خدمت سربازی معاف شدم،هم ازدواج کردم، هم داستان نوشتن رو به طور جدی تر دنبال میکنم و مهمتر از همه اینکه آرامش دارم. واقعا نمیدونم چجوری خداروشکر کنم. خدایی که من همیشه شرمنده ی خوبی هاش بودم.