تبليغاتX
داستان مینیمال

سایه ها.

از بچگی به ش یاد داده بودند که از سایه ها بترسد.حالا یک سایه بزرگ داشت هرلحظه به ش نزدیک تر میشد.سنگینی سایه را بیشتر از قبل احساس میکرد. از سایه میترسید ولی راه فراری نداشت. سایه محکم به سرش خورد.حالا به پشت افتاده بود و درحالی که شاخکهایش شکسته بود داشت دست و پایش را تکان میداد.


 

نوشته شده توسط مرتضی ملک محمدی در 88/08/07 ساعت 11:28 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


تا آخرین نفس!

توی میدان جنگ بود.تنها مانده بود. از نیروهای دشمن هم خبری نبود. تا آخرین نفس جنگید. "آسم" لعنتی جانش را گرفت.


 

نوشته شده توسط مرتضی ملک محمدی در 88/08/02 ساعت 2:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بهترین جای دنیا...

 

 

داخل میشوی. پشت سرت در را میبندی. مینشینی. کسی نیست. تنهایی،اما احساس تنهایی نمیکنی. منتظر کسی نیستی. هرچند ممکن است کسی پشت در منتظرت باشد و بی تابی کند تا تو بیرون بیایی. آرامش داری. نفست را که بیرون میدهی از ته دل میگویی:"بهترین جای دنیا،توالت!!!"


 

نوشته شده توسط مرتضی ملک محمدی در 88/07/27 ساعت 1:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت